خرید بک لینک

دراين نوشتار بلند به علي شريعتي باد ديدگاهي تحليلي مي پردازيم چنانكه در نوشتارهاي بلند گذشته هاي نه چندان دور به ايت الله خميني پرداختيم.

علي شريعتي يكي از كنشگران اجتماعي دهه هاي چهل و پنجاه خورشيدي است. در جماعت مذهبي منتقد پهلوي دوم بي شك به جز علي شريعتي و آيت الله خميني ركن ديگري نمي توان يافت كه در بسيج توده هاي مذهبي نقشي به اندازه ايشان داشته باشد. ايت الله خميني زنده ماند و نظام جمهوري اسلامي را پايه ريزي كرد و اين امر سبب شد كه نگاه ها و قضاوتهاي معطوف به عملكرد او بيش از انكه تحليلي و موشكافانه باشد ارزشي باشد و بيش از آنكه به نقش كنشگري او بپردازد به نقش رهبريت سياسي اومعطوف شود چرا كه او خلعت كنشگري را در بهمن 57 از تن به در كرد و رداي رهبري و بنيانگذاري نظام جمهوري اسلامي را به تن كرد. از اين زمان به بعد همه به كارنامه سياسي او نمره مي دهند نه به مولفه هاي كنشگري او كه البته موضوع بحث ما اين نمونه مسايل نيست. اما علي شريعتي در خرداد 56 از دنيا رفت. پيش از آنكه نتايج كنشگري و انگيزشي معلم شهيد به بار بنشيند. آيت الله خميني اسلام را درحد مكتب بيان مي كرد ولي او اسلام را كاربردي تر و در سطح ايدئولوژي توصيف مي كرد. درگفتار خميني به جز پيامبر اسلام شخصيت ديگري توضيح داده نمي شود ولي در گفتار شريعتي نمونه هاي بسياري براي پياده كردن ايدئولوژي اسلام يافت مي شود. اين ريزتر شدن شريعتي با بزرگترين انشقاق فكري مخالفان شاه يعني تغيير ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق تضاد اساسي دارد. درحقيقت در عمل تفكرات شريعتي به صورت بسيارعملگرايانه تر از تحريم كردن و طرد كردن روحانيون با برداشت سازمان مجاهدين در بي خاصيتي دين در پروسه مبارزه و تغيير در تضاد بود. در تاريخ معاصر ايران به تضاد افكار شريعتي و روحانيون بسيار پرداخته شده است اما درخصوص تضاد افكار او و تفكرات گروههاي چپ مذهبي كمتر پرداخته شده است كه مجالي نومي طلبد. ايدئولوژي مطلوب شريعتي نتيجه ملموسي نداشت و فقط در اذهان انقلابيون نزديك به حسينيه ارشاد و بخشي از دانشجويان كنفدراسيون هاي اروپا وآمريكاي شمالي طرفدار پيدا كرد.تنها اثر سياسي او در پروسه پيروزي انقلاب 57 جنبش يا گروه فرقان بود كه ظاهرا اثرات تفكرات اورا بر اساس دشمني با زرسالاران و زورمندان و متزورين دنبال مي كرد. اين تز سه گانه در نوشته هاي شريعتي به وفور يافت مي شود. البته شريعتي مانند خميني داراي حلقه ياران نبود حتا در حد موسوي خويني ها هم داراي شاگرد و مريد نبود. بنابر اين نمي توان گودرزي و سران فرقان را شاگردان شريعتي تصور كرد ولي ايشان در گفته ها و نوشته هايشان خود را علاقه مند معلم شهيد ياد كرده اند.

قسمت حساسيت برانگيز گروه فرقان اين مساله است كه از نظر فرقان روحانيوني مانند مطهري و هاشمي رفسنجاني و..سمبل تزوير؛ سپهبد قرني سمبل زور و حاجي طرخاني و شهيد عراقي موتلفه بازار سمبل زر و ثروت بودند وبراي پالايش جامعه بايستي حذف مي شدند. طبيعي است كه اين برخورد و نگرش حذفي فرقان مانند نگرشهاي تند سازمان مجاهدين و حزب توده و جريان اقليت چريكهاي فدايي مستوجب ممنوعيت ها و برخوردهاي تند است.

اثرات اين گروه سياسي سبب شد كه كتابهاي او تا ميانه هاي دهه هفتاد همچون اثار صادق هدايت و ايرج ميرزا و شيخ علي تهراني در بازار سياه جستجو شود. اينترنت و توسعه صنعت نشر و انفجار اطلاعات و ايد ئولوژي زدايي و فضاي باز پس از دوم خرداد اين قبيل مسايل و علت و معلول ها را به فراموشي سپرد. درگذشت همفكران و رقيبان و منتقدان علي شريعتي هم عامل ديگري بودكه جدل و كنكاش در خصوص علي شريعتي را بيشتر ار پيش به فراموشي بسپارد.

اما علي شريعتي كه بود و چه كرد؟

از نظر شخصيتي و كاركردي مي توان علي شريعتي را به مولفه هاي زير تجزيه كرد:

  1. تحصيل كرده روشنفكر
  2. معترض و منتقد
  3. نوگراي ديني
  4. سخنور توانمند
  5. تاريخ داني تاريخ دوستي
  6. جامعه شناس اگزيستانسياليست
  7. فراجهاني

الف-تحصيل كرده روشنفكر: علي شريعتي جز آخرين نفراتي است كه از زمان تاسيس دارالفنون براي تحصيل و آن هم تحصيل علوم انساني به خارج مي رود. از زمان ناصرالدين شاه به بعد تمام كساني كه به جهت تحصيل برق و شيمي و تاريخ و ترموديناميك و.. به خارج از كشور رفته اند؛ به غير از تخصص و تحصيلاتي كه براي مملكت ارمغان آورده اند يك جور دگر انديشي و روشنفكري را هم براي كشور به ارمغان مزيد آورده اند. مثلا بازرگان جامعه و انبيا را هم مثل فرايند تروموديناميك تحليل مي كرد. صادق هدايت به اين نتيجه رسيد كه ايران باستان و مرتاض هاي هندي چه دنياي آرامش بخش و ايده الي هستند. دكتر اراني به اين نتيجه رسيد كه موثرتر از تحصيلاتش ؛ ماركسيسم و مبارزه با سرمايه داري است و..علي شريعتي هم مثل همه اين افراد وقتي براي تحصيل تاريخ و جامعه شناسي به فرانسه رفت، فقط كتاب و تز ننوشت بلكه علاوه بر همه اينها نگرش و ديدگاه جديدي را هم به همراه خود آورد. اين جنبه شخصيت علي شريعتي خاصيت و نتيجه تحصيل كردگي اوست. جزئيات اين خاصيت او اين است كه مثلا او از خود مي پرسد چرا از نظر ماسيمونن كه انساني عارف مسلك است ؛ ابوذر، منصور حلاج؛ فاطمه و سلمان جذاب هستند؟ او دليلهايي را كه براي اين قبيل پرسش ها مي يابد را با هر عمقي به ديدگاه اختصاصي اش تبديل مي كند؛ مي پردازد، توسعه مي دهد و به خورد افكار شنوندگانش مي دهد. پس از پهلوي دوم به درستي مشخص شد كه يكي از اركان تمام تحولات صد سال اخير و گرفتاري هاي حكومت همين دانشجو فرستادن ها حكومت هاست. براين اساس در جمهوري اسلامي به جاي فرستادن دانشجو به اروپا و آمريكا جاهايي مثل دانشگاه هاي آزاد و مفيد و امام صادق را براي سرگرم كردن افراد تاسيس كردند و انهايي هم كه مي رفتند طوري مي رفتند كه ديگر برنگردند و دردسر درست نكنند.

2- معترض و منتقد: وقتي فضاي جامعه ايده ال يا رو به بهبود نيست هميشه اعتراض و انتقاد موج مي زند. برهمين اساس بعد از ابتداي دوره ساسانيان به بعد تقريبا هيچ گاه درايران اصلاحات فراگير پا نگرفته است و هيچ وقت ما در جامعه مصلح نداشته ايم. هميشه معترض داشته ايم. البته در دوران هاي كوتاهي مانند وزارت ايرانيان در اوج خلفاي عباسي وظهور سياست مداران و وزراي مدبر درانتهاي دوره مغول در سپهر سياست ايران اصلاح و مدارا و تدبير راه ندارد. اگر جامعه ايران بعد از اسلام اندوخته اي دارد از همين دوره هاي كوتاه مداراگري است. صفويه بر پايه هاي توافق بين سلاطين ايلخان و وزرا و علماي شيعه دوره مغول توانست جامعه ايران را به سمت شيعه گري ببرد. اما دربقيه زمانهاي تاريخ ايران اعتراض وجود داشته است. بابك؛ سربداران؛ اسماعيليه؛ مرعشيان؛ زيديه؛ شعوبيه؛ عياران و... همه معترض بودند كه گاهي به جز اعتراض چاره ديگري هم نداشتند. از طرفي در دنياي اسلام شيعه برادر هم درد معترضين ايراني بوده است در برابر نظام حاكم. از اين جهت است كه علي شريعتي هم معترض مي شود و هم منتقد. به همين دليل است كه از نظر او ابوذر بر ابن سينا ترجيح دارد و چنانكه گفتيم چون جامعه ايران معترض پرور و معترض دوست است به علي شريعتي عصر ايده ئولوژي اقبال نشان مي دهد.

3-نوگراي ديني: مجموع دوخاصيت 1و2 با يك تجربه تاريخي مشابه در اروپا سبب مي شود كه علي شريعتي به سمت نوگرايي ديني شدن برود. آن تجربه مكمل بودن رنسانس با پروتستانيزم در غرب است. از يك نظر علي شريعتي درست به هدف زده بود كه انحطاط جامعه ايران يعني خرج كردن مداراي وزرا و علماي شيعه با سلاطين مغول با تولد مذهب خرافي و حكومتي و عوامانه صفويه شروع شده بود و در قاجاريه به اوج خفت و ذلت رسيد و در دوران پهلوي فرصت كوبيدن اين ذلت فراهم شد.

بسياري از نقد ها و اعتراضات و طنزهاي شريعتي دقيقا مانند فيلم هاي نصرت كريمي و نوشته هاي پزشكزاد و صادق چوبك و صادق هدايت مذهب شيعه عامي شده ايران را مسخره مي كند. اتفاقا شريعتي بر عكس ايت الله خميني طرف مقابل اش شاه نيست بلكه مذهب عقب افتاده عامه مردم است كه در برابر همه چيز از جمله تمدن غرب و دستگاه حاكم عقب نشسته است. از اين نظر شريعتي بسيار روراست تر و عميق تر و البته گسترده تر مسايل را ريشه يابي مي كرد ولي ايت الله خميني مساله ديگري داشت. او با شاه يا بهتر بگوييم با مدرنيزه كردن شاه مشكل داشت. اگر شاه انقلاب سفيد و اصلاحات ارزي نداشت آيت الله خميني چه مشكلي با شاه داشت؟ ولي شريعتي با اين مسايل مشكلي ندارد اتفاقا او با نوعي از دين مشكل دارد نه به نوعي از دموكراسي. او تقريبا با همه ادايان و فرق از بودا و كنفسيوس و زرتشت و مسيحيت و يهوديت و حتا اسلام سني مشكل دارد و حتا با تشيع حكومتي صفوي! او معتقد به دين بي پيرايه ابوذر و سلمان است.

البته او دموكراسي و تمدن غرب را راه حل نمي داند اما آنها را مشكل اساسي هم نمي داند!

از يك نظر شايد او اشتباه كرده بود كه فكر مي كرد تولد همزمان رنسانس و پروتستانيزم هم در ايران قرن بيستم هم لازم و هم شدني است. و نكته ديگر توان شريعتي در رهبري اين نهضت نوگراي ديني است. البته سند و شاهدي نداريم كه بخواهد بگويد شريعتي قطعا مي خواست لوتر بشود! اما او ريشه و روش را در انحطاط ديني و اصلاح تشيع ايراني مي دانست. ايت الله خميني اين خصوصيت شريعتي را هم خوب تحمل كرد و هم خوب از ان بهره برداري كرد. به نوعي او وقتي شريعتي از دنيا رفت با زبان بي زباني گفت اين تشيع علوي كه شريعتي مي گفت همين تزها و حرفهايي است كه من مي گويم! مرتضي مطهري جدي ترين مخالف اين ويژگي علي شريعتي بود كه به اندازه خميني دورانديش و شكيبا نبود. او حد وسط علي شريعتي و آيت الله بروجردي را در اين قافيه گرفته بود و مي پسنديد. او خيلي خوب مي دانست كه اگر علي شريعتي اين خاصيت و نقش را در جامعه ايران كسب كند همه روحانيون از ملاباقر مجلسي تا روح الله خميني به يك گوشه رانده مي شوند و ازاين مساله بسيار بيمناك بود ولي آيت الله خميني در ناكامي وناتواني شريعتي اطمينان داشت چرا كه او به خوبي مي دانست كه همه ايران فقط همان جماعتي نيستند كه در حسينيه ارشاد براي سخنان و خطابه هاي شريعتي هيجان زده مي شوند و كف مي زنند. واكنش سازمان ها و گرو هاي چپ چريكي نسبت به اين خصوصيت شريعتي همراه با نوعي دشمني و تمسخر بود و اين هيجانات گفتاري اورا بيش از حد فانتزي و ايدال گرا مي دانستند.

4-سخنورتوانمند: از گذشته هاي دور سزار روم؛ سقراط؛ هيتلر ؛ موسيليني؛ مائو و.. با سخنوري خويش توده هاي خلق را به هيجان مي آوردند. شريعتي در اين خصيصه از روحانيون خطابه سراي هم دوره خويش اگر جلوتر نبود عقب تر هم نبود. او هم پاي سخنوران قهاري مانند كافي؛ راشد؛ فلسفي؛ خامنه اي ، فخرالدين حجازي و.. سخنوري مي كرد. مثل ها ومتل ها بومي را خوب مي شناخت؛ چاشني هاي طنز و متلك وار را خوب به كار مي بست؛ بر اشتها و سليقه شنيداري افراد پيش روي خود تسلط داشت . البته از نقاط ضعف رقيبان روحاني و حساسيتهاي انها نيز آگاهي كامل داشت و تقريبا در همه زمينه هاي حساس و غير حساس روحانيون و غير روحانيون مذهبي پيشه؛ دست پيش داشت. از معراج و اثبات طول عمر امام زمان و عصمت و مظلوميت امامان گرفته تا تاختن بر خليفه دوم و طنز كردن نحو ايستادن به نماز شيعه و سني همه جا عرصه سخنوري و غرايي شريعتي بود. داوري مطهري در خصوص آثار شريعتي بسيار جالب است: "از نظر ديني ضعيف ؛ از نظر علمي متوسط و ازنظر هنري عالي ". شايد منظور او از هنر همان هنر خطابه باشد! مطهري دراين سه جمله به راحتي اورا از صنف روحانيون ديني و حتا دين داران ترد ميكند؛ از نظر علمي او را زير سوال مي برد و فقط جنبه روبنايي اثار مكتوب و شفاهي او را تاييد مي كند. من به شخصه با اين قضاوت كوتاه مطهري بسيار موافقم! هرچند اين قضاوت بسيار تند و دور از سياست است.

5- تاريخ داني تاريخ دوستي: شريعتي به تاريخ و تمدنهاي بشري آشناست. اما نكته ظريف اينجاست كه او اگر به جبر تاريخي ماركسيستي معتقد نباشد؛ قطعا به جبر گرايي اسلامي معتقد است. در اسلام سرنوشت بشر مختوم به خلافت مستضعفين و قيامت است و در تشيع با شدت بيشتر موعود گرايي و خلافت قطعي طايفه هفتاد وسوم مسلمين (شيعيان)نوعي پيش گويي تاريخي است. در باور شريعتي شايد تركيب اين دو ديدگاه اسلامي و ماركسيسيتي همراه با نوعي سلفي گري نگاه جديد شريعتي به تاريخ را شكل مي دهد. سلفي گري شريعتي با ديدگاه هاي ابن تييمه و عبدالوهاب تفاوت دارد. از نظر شريعتي بايد به اسلام مستضعفين و معترضاني مانند ابوذر و فاطمه بازگشت. البته شريعتي خطاهاي تاريخي هم دارد. مثلا سلمان كه شخصيتي غير مستضعف دارد و همان طور كه مي دانيم در زمان خلفا به حكومت مداين هم مي رسد و تقريبا پس از پيامبر جز خواص و اغنيا محسوب مي شود را به اشتباه با ابوذر بيابان گرد جمع مي زند! از اين خطاهاي تاريخي شريعتي بگذريم بايد دريك كلام بگويم او معتقد به بازگشت به سبك زندگي ابوذر و فاطمه و علي است ولي با يك نكته ظريف كه كمتر بدان پرداخته شده است. شريعتي در خصوص امامت و شيعه يك اختلاف ظريف و اساسي با روحانيت و بخصوص ايت الله خميني دارد. شريعتي معتقد به نظريه امامت منتهي به شكل گيري امت است. اما اقاي خميني معتقد به امامت منتهي به ظهور يا همان ولايت فقيه است. علي خامنه اي كه تاحد زيادي طرفدار نظريه شريعتي است غفلتا يا تصادفا در سخنراني سال 91 اش در كرمانشاه به اين موضوع اشاره كرده است. معناي نظريه شريعتي اين است كه امامت كمك مي كند انسان بالغ شود و امت تشكيل دهد. امتي كه به قول سخنان اول انقلاب امام امت در قم در سال 58 بايد يد واحده باشند. چنين امتي نياز به مرجع تقليد ندارد و بي نياز از تقليد است. اما نظريه آقاي خميني كه مبتني بر تركيب قاعده فقهي لطف ونظريه عرفاني- افلاطوني وجود هميشگي انسان كامل(از نظريات ابن عربي) است معتقد به وجود و لزوم هميشگي ولي فقيه كه بعدها به ولي فقيه مطلق شد؛ مي باشد. روحانيون چنين خصوصيت شريعتي را به هيچ وجه نمي پسندند ولي به دليل عدم تسلط تئوريك سعي مي كنند با برداشتهاي گزينشي نه تنها با اين قبيل اعتقادات شريعتي مخالفت علني نكنند بلكه سعي مي كنند با زيركي از آن بهره برداري هم بنمايند.

6-جامعه شناس اگزيستانسياليست: يكي از خصوصيات ديگر شريعتي علاقه او به جامعه شناسي آن هم از نوع سارتري و اصالت وجودي است. علاقه شريعتي به حلاج يكي از جلوه هاي اين ويژگي است. بيماري عارف بودن در بين ايرانيان حتا از پيش از اسلام فراگير و رايج بوده است. عرفان مبتني بر تشخيص فردي و فنا است. يكي از كلمات كليدي سخنان شريعتي مسئوليت پذيري است در برابر كلمه كليدي مكلف بودن ايت الله خميني. اگر اين دو واژه را در نظر نگيريم؛ تفاوتي بين نگرش اين دو نفر نيست. درخصوص مكلف بودن آقاي خميني تكليف را به دوبخش تقسيم مي كند . در قبل از انقلاب از نظر ايشان تكليف يعني اينكه هركسي در برابر شاه بايستد ولي در بعد از انقلاب تكليف از بين مي رود و افراد مكلف مي شوند پشت سر ايشان بايستد. از نظر جامعه شناسي ايشان درست مي گويند چون وقتي نهضت به نظام تبديل مي شود همين اتفاق بايد بيافتد. از نظر شريعتي هميشه مسئوليت وجود دارد چون ايشان در زمان پيروزي انقلاب نبوده اند بايد بگوييم ايشان هميشه به مسئوليت معتقد بودند شايد اگر ايشان زنده بودند و رهبر انقلاب مي شدند براي مسئوليت هم مثل اقاي خميني سلسله مراتب تعريف مي كردند و شايد خوشان هم در راس مسئوليت!. ولي دست كم در نوشته هاي ايشان سراغ نداريم كه ابوذر و سلمان و فاطمه براي اعتراض به خلفا سلسله مراتب قايل باشند و مثلا از علي اجازه بگيرند. اين قبيل تفكرات شريعتي و علاقه او به شخصيتهايي مانند حلاج و عين القضات و بدگويي او از سعدي و مولوي ناشي از باور وجود گرايي او دارد. به نظر مي رسد در اينجا هم آقاي خميني هوشمندتر و مصلحت انديش تر از شريعتي فكر مي كرده است. مسئوليت پذير بودن شريعتي يعني هميشه پاسخگو بودن و ارضا درون و وجود انسان! ولي اين پرسشگري و ارضاي دروني كي تمام مي شود؟ اما اقاي خميني به اين مساله فكر كرده بود كه يكجايي تكليف داشتن را به مكلف بودن تبديل كند. گويي دراينجا آقاي خميني به جامعه شناسي وارد تر از شريعتي بوده است. وجود گرا بودن و مسئول بودن و سرچشمه تغيير بودن در افكار شريعتي بر مي گردد به دوران تحصيل او در اروپا و محيط دانشگاهي آنجا كه به افكار سارتر بسيار نزديك بوده. اختلاف شريعتي و خميني هم برمي گردد به موضوع امت و ولايت.

7-فراجهاني: اين خصوصيت شريعتي واقعا چشم گير است. فراجهاني بودن او بسيار فراتر از روحيه هنري و ايدئولوژيك بودن اوست. چنين خصوصيت او را براي همه هم نسل ها و هم صنف هاي شريعتي مانند خميني؛ چگورا؛ ياسر عرفات، هوشي مينه؛ مائو و.. مي توان توصيف نمود.شاهكار شريعتي در اين خصوص سخنراني او در وصف امام حسين است. آنجاييكه در توضيح زيارت وارث واقعا فوق ماركسيستي صحبت مي كند و سلامهايي كه دراين زيارت وجود دارد را به كوههاي آرارات و محل فرود آمدن كشتي نوح در ارمنستان كه معلوم نيست درست باشد ربط مي دهد و از آنجا با توضيح مسير رودهاي دجله و فرات و شهر اور و بغداد و به تفسير سلام بر ابراهيم مي رسد و يواشكي سلام بر موسي و عيسي و محمد را ناخنك مي زند. قسمت خنده دار جاييست كه شهر بغداد كه بين دجله و فرات است را محل كنوني جايگاه اسلام وسيستم خلافتي تحليل مي كند كه حاصل قرار گرفتن اسلام در جهاني كنوني يعني جريانهايي است كه از اعماق تاريخ تا صدر اسلام در جريان بوده است. قسمت خنده دار تر تحليل شط العرب و ريختن آن به خليج فارس است. شكل گرفتن و ريختن شط العرب به خليج فارس سمبل پايان تاريخ و يكي شدن و به هم رسيدن و به ارامش درياي همگون رسيدن تحليل مي كند.دراين بين شريعتي شديدا به فردوسي حمله مي كند و اشعار فردوسي در مذمت رسيدن اعراب بدون فرهنگ به پادشاهي كياني را مي كوبد. قسمتهاي خنده دار و متناقض سخنراني حسين وارث آدم شريعتي بسيار است. درجاييكه خلفاي راشدين و اموي و عباسي را عين خاندان قارن ايراني مي پندارد و جهاد و خراج و جزيه را رونوشت برابر اصل رفتار انوشيروان و بزرگمهر مي انگارد. مقايسه هاي خنده دارولي آتشتين او مانند مقايسه اسياباني كه يزدگرد را در بلخ مي كشد و ابولولو آسيابان قاتل خليفه دوم و بخوانيد مجمل از اين تفكرات فراجهاني ماركسيستي او در اين سخنراني و ساير سخنراني هايش. مرتضي مطهري در بسياري از مسايل مسلط و عميق نبود ولي بسيار متواضع و منصف بود. او اين سخنراني شريعتي را به درستي روضه ماركسيستي مي خواند و صد البته كه درست مي گويد. اينجا محل مقايسه شريعتي و مطهري نيست ولي شما نگاه كنيد به حاشيه هاي مطهري بر نوشته هاي فلسفي علامه طباطبايي. اگر اين حاشيه نويسي هاي ساده و گسترده او براين كتاب دشوارفهم نبود هيچ فهمي از اين كتاب حاصل نميشد. همه مي دانند كه مكارم شيرازي و حسينعلي منتظري سياهي لشكر اين حاشيه نويسي بودند ولي اين مرد منصف و متواضع فقط انچه را كه فكر مي كرد درست است بدون هيچ ادعايي مي نوشت. قطعا در نوشته هاي مطهري سطحي نگري و اشكال سراغ دارم ولي مساله بدون سرو صدا بودن است! خاصيت فراجهاني بودن شريعتي اقتضاي عصر حيات؛ مخاطبين و ادعاهاي شريعتي است چنانكه خميني هم صحبت از روحانيت واسلامي مي كرد كه همه چيز دارد و براي همه چيز برنامه دارد. نگاه كنيد به پاسخ خميني به تراب حق شناس در نجف!


برچسبها: شريعتي

برچسب: پديده,نام,علي,شريعتيبخشمولفه, نویسنده: هستی شریفی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:59

صفحه بندی