انقلاب 57 خيزشي بود براي اصلاح ايرادات نظام شاهي؛ نظامي كه فاسدبود؛ ضعيف بود؛ وابسته بود و غير واقع بين و دور از مردم بود. البته قوتهايي نيز داشت؛ مدرن بود؛ ملي بود؛ در منطقه مقتدر بود. اين خيزش برمبناي يك ثروت تاريخي بود كه پس از اسلام شيعه را جايگزين شاهنشاهي زرتشت باور كرده بود. اين خيزش هزينه زا و التهاب اور بود. نقطه خبط اميز آن بي عمل بودن آن و ناچاري آن در پيروي از نسخه هاي عملي روزگار خويش بود. اين خيزش با تنفر و بي خبري كه از غرب گرايي و دموكراسي داشت. عاجزانه و از روي ناچاري به ماركس و چپ گرايي عاريتي پناه برد. اين پناه بردن در آن روزگار خوشايند بود چراكه اصلي ترين خاصيتش انقلابي گرايي بود. اما همين ماركس سنبل اشتباهات و مظهر فروپاشي شوروي بود. چين؛ كوبا؛ اروپاي شمالي؛ اروپاي مركزي و حتا انگلستان با هوشمندي هم از مهلكه ماركسيست شدن گريختند هم از آن درس گرفتند و ايرادات نظام هاي سرمايه داري و كمونيستي خود را تا حدي مرتفع نمودند. اما در ايران داستان چيز ديگري بود. نظامي كه كنشگر قهاري چون آيت الله خميني داشت با سرعت و ظرف چند ماه تهي از تجربه نظام سازي پا گرفت و لاجرم عمري از مسكن پرعوارض ماركسيسم در تئوري و عمل بهره گرفت. اين مصرف مدام و غافلانه روز به روز بر پيكره نظام اجتماعي ايران تخدير و زخم و عارضه هويدا مي كند و روز به روز نشانه هاي دهه هشتاد ميلادي شوروي و آلباني و لهستان و روماني در ايران بيشتر نمايان مي شود. علاوه بر آن سرمايه هزار ساله اي بنام تشيع نيز در حال اضمحلال است.لازم است اين اضمحال را بيشتر و پيش تر از آنكه دربدنه دروني جامعه ايراني بجوييم ؛ آن را در آبشخور ايدئولوژيك آن يعني ماركسيسم و عقايد كارل ماركس بجوييم .
به قول پوپر ماركس سمبل جبرگرايان قائده ساز است. به روايتي ديگر تمام كساني كه مانند ماركس مي خواهند قالب ذهني كلي براي اداره جهان بدهند مانند ماركس اشتباه مي كنند. مائو؛ استالين؛ لنين؛ هيتلر و حتا آيت الله خميني!
خميني با اين كه در هيچ منظري قابل مقايسه با ماركس نيست. اما چون قالب ذهني يكساني با او دارد در كليت و ذهنيت براي كاناليزه كردن جبري و تاريخي جامعه از او پيروي مي كند. رهبران يهودي ارتودكس و كشيشان قرون وسطي هم تقريبا مدل ذهني شبيه به ماركس داشتند.
بابك احمدي در كتاب ماركس و سياست مدرن نشر مركز مي كوشد توصيف نمايد كه چگونه انديشه هاي فلسفي و اجتماعي ماركس بنيان نادرستي در نحله سياسي به جاي مانده از او به يادگار گذاشته است.
فراموش نكنيم ماركس ميراث دار دوران ايدآليسم و رمانتيسم اروپاست.
اشتباه يكم: جبر گرايي: ماركس به جبر تاريخ معتقد است و اين جبر را زاييده تكامل و قالب گرا بودن ابزار توليد در تاريخ بشر مي داند. اديان ابراهيمي هم روند تقدير الهي را در تاريخ به سان ماركس تحليل مي كنند. دين زرتشت هم به نوعي چنين كاركردي دارد. در دين زرتشت جهان به هزار ساله هاي متفاوت دسته بندي مي شوند كه قرار است در پايان هر كدام از آنها رخدادهايي شبيه ظهور موعود بني اسرائيل؛ رستاخيز مسيح و قيام مهدي مسلمين در آن واقع شود. در اديان ابراهيمي هم نوعي جبر گرايي از جنس جبر تاريخي ماركسي ديده مي شود كه تقدير بشريت را رقم مي زند. مسيح مقدر شده خداست؛ پيامبر نجات بخش بني اسرئيل وعده خداست و در اسلام به قدرت رسيدن دوباره مستتضعفين ار وعده هاي آسماني كتاب ديني مسلمين است. بنابر اين وعده تحول توزيع سرمايه و رسيدن دروغين قدرت به طبقه پرولتاريا (كارگر) يك اجبار تاريخي است كه نظامهاي سياسي ديكتاتوري كمونيستي را براي مردمان مفلوك بلوك شرق اجتناب ناپذير مي كند. در تفكر ولايت فقيه هم جبر زمينه ساز بودن براي حكومت مهدي موعود همانند جبر تحول ابزار توليد ماركسي مردم را در سيري به ظاهر منطقي براي برپايي حكومت ديني و از آن مهم تر پاسداشت آن حكومت تا تحويل به موعود آخر زمان رهنمون مي كند. اما در عمل همانطوري كه نظامهاي اشتراكي كالخوز و سالخوز استاليني منجر به تفرعن و ناكارآمدي نظامهاي كمونيسيتي گرديد. نظامهاي مذهبي نيز در نوعي فساد ناشي از رهبانيت و ناكارآمدي ناشي از ناشايسته سالاري غرق شده است و كور سوي اميده باقي مانده همان رسيدن زمان ظهور موعود است.
اشتباه دوم: طبقه گرايي: ماركس بر خلاف مسيح و محمد كه ابدا طبقه گرا و نژاد گرا نبودند به طبقه گرايي معتقد است. ماركس معتقد است اگر هدف نهايي حكومت طبقه كارگر باشد چنانكه اين مساله را ENDZWEEK توصيف مي كند؛ مساله حل شده است. دليل هم واضح است ماركس مي پندارد كه چون سرمايه داري در تامين سرمايه مازاد ناتوان مي شود بنابراين عدم توليد سرمايه مازاد منجر به عدم توليد شغل براي كارگران مي شود و حجم انبوه كارگران بيكار شده بحران اقتصادي ايجاد مي كنند و سرمايه داري سقوط مي كند. بنابراين او سيستم درست را در توقف سرمايه داري و برگرداندن سود به عامل اصلي توليد يعني نيروي كار مي داند البته او براي اينكه تعادل را برقرار نمايد و اين بازگشت سود را سبب پولدار شدن و ارضا كارگران ننمايد پاي حكومت را به وسط مي كشاند و بخشي از اين سود را صرف بوروكراسي دولتي و بخشي را صرف سرمايه گذاري توليد مي كند. اما مساله اصلي اين است كه ماركس هدف نهايي طبقاتي بدي را تصور مي كند. همين اتفاق در مسيحيت؛ يهوديت و ساير نظام هاي مذهبي نيز رخ مي دهد و هدف اين قبيل جوامع تبديل مي شود به تصدي طبقه يا قشر خاص. در حاليكه نهاد هاي اجتماعي مانند NGOها؛ احزاب؛ مطبوعات؛ نمايندگان مجلس و.. سركوب و منكوب مي شوند. اين اتفاق به خصوص در صدر اسلام جور ديگري رخ مي دهد. محمد صحبت از گروه خاصي نمي كند بلكه پيمانهاي برادري؛ سنتهاي آزاد سازي بردگان؛ محفلهاي رفع مخاصمه؛ ازدواج هاي بين طبقاتي و فراقومي و مواردي كه اقتضائات جامعه آن روزگار را به نهادهايي براي معنا دادن به تئوري مذهبي خود بدل كرده بود. نحوه انتخاب قاضي ها؛ سپهسالاران؛ اميران حج؛ پيش نمازها و .. هم به نوعي با هسته هاي فكري و عقيده اي محمد رابطه داشت. اين ايده هاي اجتماعي بدوي و هوشمندانه براي طبقات فرودست تشنه صعود و طبقات فرادست مترصد حفظ وزنه اجتماعي ابزاري بود طبقه زدا و وحدت بخش.
در بخش هاي بعدي موارد ديگر بررسي مي شوند
+ نوشته شده در ساعت   توسط مهدي موسي وند |
برچسب: اشتباهات,
نویسنده: هستی شریفی