وقتي باران نيايد يا بايد پشت سر شيخي دست به دعاي نزول رحمت دراز كني يا در قفاي قلندري بي باك بر ترك اسبي بنشيني و رسم عياري بنا كني و شمشير در هوا بچرخاني و يا سر به قفاي تنهايي خود فروكني و هيچ نگويي آنچنان كه هزاران سال است چنين مي كنيم.
هزاران سال است كه سياه بازان پنجاه سال؛ صد سال و يا دويست سال چكه هايشان را بر تارك اين خاك فرو مي كنند و مردمان عصري را جان به لب تحويل دژخيمي ديگر مي دهند.
انگار در اين هزاران سال مردمان هم فرصت كمي داشته اند كه لختي از پستوي تنهايي خويش بيرون بيايند و كمي شادي؛ كمي اسودگي و كمي خشت روي هم گذاشتند.
نيشابور بناي خشتي بود كه تمدن ساساني به جاي گذاشته بود تا روزي روزگاري خيام و عطار از دلش بيرون بيايد و طرب و نغمه دل انگيزي از هنجره شان بيرون بيايد و رصد و زيج يابي در آسمان بي ستاره بيانجامد و دري باشد در رزگار نازاي و خسيس هميشگي ما
برچسب:
نویسنده: هستی شریفی