خرید بک لینک

اين روز ها جنگ اوكراين سبب شده است كه يكبار ديگر همه توجه هاي جهاني روشنفكران به 1 1 متوجه شود. شايد در طول تاريخ چند صد ساله اخير فقط در زمانه انقلاب اكتبر بود كه روشنفكران جهان از خود مي پرسيدند ماركسيسمي كه از ايده آليسم فلسفه آلماني زاييده شده است در انقلاب اكتبر نمود كرده است؟

براي شناخت 1 ملت روس بايد به داستايوفسكي؛ پوشكين؛ تولستوي؛ تورگنيف و گوگل مراجعه كرد همانطور كه بارها گفته ام بايد براي شناخت روح ملت ايران به حافظ و عطار و سعدي و سنايي و.. مراجعه كرد.

يكم: حقارت تاريخي روسها در برابر تمدن غرب تاريخي چند صد ساله دارد و عجيب است كه انها در عين ستايش و كنارآمدن با تمدن غرب آن را رو به افول مي دانند.

ديم: روس ها اسلاوها را نژاد برگزيده و خود را اسلاو راستين مي دانند و حسرت اين را مي خورند كه چرا مانند گل ها؛ ساكسون ها؛ يوناني ها و ژرمن ها ها هيچگاه حتا فرصتي كوتاه براي سروري در اروپا نيافته اند.

سيم:روس ها تا توانسته اند تاتارها؛ ترك ها؛ ايراني ها؛ چركيس ها وديگر اقوام ضعيف اطراف خود را نقره داغ و چپاول كرده اند ولي هيچ گاه بر رقباي سرسختي  مانند سوئدي ها؛ ژاپني ها؛ فرانسوي ها و آلماني ها ژيره نشده اند.

چهارم: روس ها در فرصتهاي كوتاهي كه براي مواجهه با غرب داشته اند كه اتفاقا با كمك ديگر غربي ها بوده است بسيار بي رحم و تندرو بوده اند. چپاول برلين شرقي؛ دخالت در كره و تهاجم به فنلاند نمونه هايي از اين قبيل هستند.

پنجم: روسهاي پرمدعاي فرصت طلب بي رحم حد مشخصي از پيش رفت دارند انها فقط در دو دوره يكي در زمان پتر بزرگ و ديگري در زمان استالين روند صنعتي شدن را با كمك غرب طي كردند ولي نشان دادند كه حد مشخصي در ترقي دارند وبعد از آن از ترقي خود براي حمله به جهان و غرب سود خواهند برد.

از مجموعه گفته هاي فوق نتيجه مي گيريم روسهاي متوسط ناآرام و ناسازگار با جهان خواهند بود. اين فهم تاريخي از روسها را غرب به خوبي مي داند. علتهاي  هويتي و تاريخي و مذهبي و قومي آن را هم به خوبي مي داند. اما در ميان انديشمندان روسي اين نگاه منصفانه تر و دقيق تر است. بهترين شخص براي براي مراجعه به او دراين زمينه ايوان تورگنيف است.

تورگنيف مانند حافظ ولي بسيار صريح تر روح ملت روس را شكافته و در نقش هاي داستانش روايت كرده است. او به خوبي روحيه تخيل گرايي؛ خودبرتر بيني؛ شخصي نگري؛ حسادت تاريخي و .. را در داستان  هايش روايت مي كند. در بيشتر داستانهاي او دو شخصيت متضاد يكي نماينده روس و ديگري نماينده غرب واقعي وجود دارد. او در ضمن همه داستانهايش مانند روايت گرايان عصر مشروطه ايراني ؛ نظام شاهي و دستگاه روحانيت را نگران تغيير جامعه روس/ايران مي داند . اين دو قشر به خوبي مي دانند كه تغيير جامعه مصادف با دچار آنها به سرنوشت اشراف وروحانيون پس از انقلاب فرانسه است.

بزرگترين نبوغ او در اين كشف است كه روس ها را محتاج به نوع جديدي از فكر مي داند كه براي توسعه نياز دارند و اين نوع فكر را ذاتا ندارند. كمبود اين نوع فكر خاص در ايران و چين و همه جا به جز غرب وجود دارد. اين نوع خاص فكر به اين علت در غرب وجود دارد و ديگر جاها وجود ندارد كه اين فكر با يك تجربه تاريخي خلق و انهدام مكرر دموكراسي  در آتن و روم در غرب زاييده شده است. در رنسانس به جنگ مذهب رفته است و در انقلاب فرانسه با ساختار سياسي سنتي جنگيده است ولي در جاهاي ديگرو به طور دقيق تر در هيچ جا و در هيچ زمان تجربه مكرر و پيوسته نشده است.

تورگنيف در raspberry water روابط يك نظام رعيتي؛ در Hamlet of shchigrovsky طرز فكر مسئولين يك محله در بزم هايشان؛..

را نقد دقيق مي كند.

 

در داستانها و نمایشنامهها، تورگنیف کاراکتر را به سادگی تعریف میکرد و در دوگانگیهایی که خلق میکرد، ذهن اروپایی و ذهن روسی را به تصویر میکشید. اما او بیشتر توصیف میکرد تا تجزیه و تحلیل؛ بیشتر به بیان وضعیت موجود میپرداخت تا آنکه راهحل ارائه دهد. تورگنیف معتقد بود روسها خارج از مدارهای دولتی نمیتوانند فکر کنند و رفتار آنها قابل پیشبینی نیست (Inconsistent). او با این تحلیل که فکر طول و عرض دارد، مبارزه میکرد (Anti-dogma). از اینکه به شخصی بگوید چگونه باید باشد، پرهیز میکرد و به حریمهای فردی بهطور اصولی احترام میگذاشت.

او از سیاست و سیاستمداران فاصله میگرفت؛ میگفت میخواهد مستقل و مالک فکر خود باشد. تورگنیف مبهوت زیباییهای طبیعت و زندگی بود؛ بهطوریکه توصیفات او از جزئیات محیط روستایی در روسیه، بسیاری را به وجد میآورد. هنری جیمز او را یک نابغه زیبا نامید (The beautiful genius). تورگنیف میگفت: روسها دو مشکل دارند: اول یک نیاز ذاتی که بر آنها حکومت شود و مهم هم نیست توسط چه کسانی و دوم باورها و نگاههای روسها به اروپاست که نخواستهاند حتی به صورت گزینشی از آنها بهره گیرند.

او میگفت: باید در تمدنسازی فکر کرد و روسیه منابع لازم برای این کار را ندارد و باید میزان یادگیری خود را افزایش دهد. بسیاری از رمانهای تورگینف، به وضعیت اسفناک ارباب-رعیتی قرن 19 روسیه اشاره میکند. او بیشتر از اربابان، از رعایا میگوید که هیچکدام حاضر نیستند تغییر یابند؛ دغدغهای که در لابهلای خطوط رمانهای او مشهود است. چون نمیتوانست خصوصیات، افکار و خلقیات اربابان را با آزادی بیان کند، بیشتر وضعیت رعایا و زجر و نفرت آنها را تشریح میکرد تا خواننده تلویحا متوجه رفتار و افکار اربابان شود. درRaspberry Water، او داستان یک رعیت را میگوید که کیلومترها پیاده خود را به مسکو میرساند تا از ارباب خود بخواهد اجارهاش را کم کند یا او را به جایی با اجاره ارزانتر بفرستد یا اینکه به جای پول نقد، او بیشتر کار کند. ارباب او را از اتاق بیرون میکند و میگوید چگونه جرئت میکنی مستقیم پیش من بیایی؟! ارباب عصبانی میشود و میگوید جایی نیست که تو را بفرستم. اول باید پولهای عقبمانده را بدهی. رعیت هیچ چارهای جز قبولکردن ندارد. در Hamlet of Shchigrovsky District گردهمایی شام مسئولان یک محله را توصیف میکند که چگونه همه «ماسک همراهی با جمع» گذاشتهاند یا نگران هستند که وارونه جلوهدادن حقایق از سوی آنها ناگهان برملا شود.

تورگنیف میگوید: «بیمعنابودن واژهها و عبارات آنها حاکی از زندگیهای بیهدف در خلأهایی است که سیستم سیاسی آنها فراهم آورده است». در Ovsyanikov the Freeholder، حفظ وضع موجود را مهمترین هدف اربابان و صاحبان زمین میداند که نظم ارباب-رعیتی را حفظ کردهاند. حفظ وضع موجود، دسترسی اربابان به خدمات دولتی را تضمین میکند. این نظم در عین حال تغییر وضعیت رعایا و سیستم اقتصادی را بیمعنا مینماید. در Khor and Kalinych تا میتواند وضعیت رعایا را توضیح داده و از آنها حمایت میکند و به اربابان با تمسخری ملایم بهعنوان افراد کمهوشی اشاره میکند که به داستانهای تکراری توصیفشده توسط خودشان میخندند. او از بیهدفبودن نسل خودش، عدم پذیرش مسئولیت اجتماعی، غرقبودن در منافع و افکار شخصی، بیتوجهی به محیط زندگی و از شکستهای مکرر در زندگی میگوید. سپس در Forest and Steppe ناگهان به طبیعت متوسل میشود و ناامید از انسانها و روحیات آنها، به زیباییهای نفسگیر طبیعت روسیه میپردازد تا ذهن خود را آزاد کند. تورگنیف از ایدئالیسم ذهن روسی بسیار میگوید؛ از نسل قدیم که نخواست تغییر ایجاد کند و نسل جدید که نمیتواند اسباب تغییر را فراهم کند. او متفاوتبودن را مقدس میشمارد و از اینکه ساختار اقتصادی ارباب-رعیتی باعث شده انسانها به لحاظ شخصیتی ضعیف و وابسته و همچنین فقیر نگه داشته شوند، رنج میبرد.


...در سفری به لندن در سال 1861 (1240) بحثهای مفصلی با Alexander Herzen داشت که معتقد بود تمدن غربی رو به افول است و پُتانسیلهای خود را برای رشد از دست داده است. Herzen که بعضی او را پدر سوسیالیسم روسی قلمداد میکنند، آینده را از آن مردم روسیه میدانست که در رشد بشریت نقش ایفا نکردهاند و با شکستهای اروپا تنها ملتی هستند که تمام اسباب رشد را در اختیار دارند. تورگنیف، Herzen را در خواب و خیال میدانست که باید برتری نژاد اسلاو را کنار بگذارد و به پیشرفت، بهعنوان مجموعهای از قوانین بنگرد و فرقی میان روسی و اروپایی نیست و راه و مسیر پیشرفت مشخص است.

Herzen رهایی را در بسیج تودهها میدانست و تورگنیف در الیتِ تحصیلکرده که تغییر ایجاد کنند. به واسطه اختلافات فکری که میان آنها ایجاد شد، Herzen به تخریب گسترده تورگنیف مبادرت ورزید و رابطه این دو روشنفکر و تحصیلکرده برای مدتها تا نزدیکی زمان مرگ Herzen به تیرگی گرایید.

در The Lone Wolf تورگنیف به زندگی یک روستایی که حامی، مطیع و زیردست ارباب است میپردازد، سپس این روستایی را نسبت به وضعیت همقطاران فقیر خود بیتفاوت نشان میدهد و اینکه چگونه فقر و محرومیت، روانشناسی دروغ و دزدی را شکل میدهد. درنهایت تورگنیف نتیجه میگیرد که سیستم حاکم بر آن اوضاع اجتماعی و اقتصادی، شخصیتِ فرد را از او میزداید و اهتمامِ تغییر ایجادکردن را از روستایی و حتی اربابان علاقهمند میگیرد.

تورگنیف که بهطور واقعی فردی متواضع بود به خاطرِ یکی از نوشتههای بارز خود A Sportsman’s Sketches که وضعیتِ زندگی روستایی را با دهها کاراکتر و داستانهای کوتاه بیان میکند، یکسالونیم به شهر Spasskoe در جنوب مسکو تبعید شد تا متوجه شود حقِ آگاهیدادن را ندارد. در Diary of a Superfluous Man که در سال 1850/1229 نوشته شده، مفهومی را مطرح میکند که تمِ ثابتِ بسیاری از رُمانها و تلقیاتِ او از شخصیت انسانهاست. به نظر میآید او منظوری شبیه به «بیفایده»، «بیخاصیت» و «اضافی» از واژه Superfluous در رمانهای خود به کار میبرد.

او میگوید افراد، قربانی سیستم اجتماعی هستند که با اینکه میتوانند بسیار مفید و خلاق و هنرمند باشند ولی از آنها خاصیتزدایی شده است زیرا سیستم میخواهد عموم را زیرِ متوسط، عوام، ضعیف، خودزن با تقدیری بر پیشانی نوشته شده و ناامید از هرگونه اثرگذاری و تغییر و تحول بنیادی نگه دارد. تورگنیف که این رمان را در پاریس نوشت، تحت تأثیر فضایی بود که در غرب اروپا به فرد «فضا» میدهند. «شهروند» میتواند به دور از نگرانی از اداره سانسور که نوشتههای تورگنیف را بررسی میکرد، حرفهای خود را بزند. فکرکردن جرم نبود، متفاوتبودن حق بود. آزادیِ فکر و عمل مانع از سولفاتهشدن جامعه میشد. تورگنیف از اینکه فرد تا این حد در فرانسه، آلمان و ایتالیا «حق» داشت، از شوق پرواز میکرد. در Mumu، تورگنیف از یک داستان واقعی پرده برمیدارد و به کاراکتری به نام Gerasim اشاره میکند که هیکلی قوی دارد ولی کَر و لال است. او فقط دستورات ارباب و مالک را دنبال میکند.

قدرت قلم و طنز و داستانسرایی تورگنیف آنقدر خود را در این داستان به نمایش میگذارد که خواننده بهصورت تلویحی متوجه میشود صاحب پول و زمین و بنابراین قدرت تصمیمگیری، چگونه زیرمجموعه خود را هرطورکه اراده میکند، بازی میدهد. Mumu نام یک سگ است که Gerasim او را که در حال غرقشدن بود، نجات میدهد و به خانه مالک میآورد. اما سگ از مالک خوشش نمیآید و مالک دستور میدهد او را از خانه بیرون بیندازند. Gerasim ابتدا از این دستور بیخبر است ولی بعدا که متوجه میشود، او را مخفیانه نزد خود نگه میدارد. روزی مالک صدای ناله Mumu را میشنود و دستور مرگ او را میدهد. Gerasim که ابتدا او را نجات داده بود، هماکنون به دستور مالک در همان دریاچه او را غرق میکند. بیارادهشدن و بیخاصیتشدن و سلبشدن از هر نوع پُتانسیلی، سَمبولیسمی است که تورگنیف در این داستان به تصویر میکشد.

تورگنیف در 16سالگی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه مسکو شد (دانشگاهی که در سال 1755/1134 تأسیس شده بود) و سپس یک سال بعد به دانشکده تاریخ و فلسفه دانشگاه سن پترزبورگ (تأسیس سال 1724/1103) منتقل شد. بعد از دو سال دانشگاه در روسیه، برای شش سال به غرب اروپا سفر کرد و در آنجا درس خواند. Parasha اولین رُمان اوست که در 25سالگی نوشته شد و تقدیرِ بزرگانی مانند Vissarion Belinsky را برانگیخت. دغدغه تورگنیف در عمر 65 سالهاش این بود که چه کار کنیم روسیه بهتر شود، تغییر یابد، در رده قدرتهای بزرگ قرار گیرد و چگونه میتوان برای روسیه مفید بود. ادبیاتِ او حکایت از ایجاد نهضتی برای آگاهی از خود و شرایط بود. اما آگاهی چیست؟ او به همان اندازه که به افکار نادرست اشاره میکند، به کاراکتر هم توجه دارد. کاراکتری که بیتفاوت است و قدرت فکرکردن و تحرک را از دست داده است. او ضمن اینکه با صدها کاراکترسازی، تضادهای شخصیتی ضد پیشرفت را نوشت ولی درعینحال راهحل تغییر را در نخبگان اصلح میدانست. بدبینی تدریجی و تصاعدی او تا آخرین رمان او که در سال 1877/1267 نوشته شد ادامه دارد. تورگنیف چون توان فکرکردن و مقایسهکردن را داشت با آن دسته از اطرافیان خود که وضع موجود را تأیید میکردند، یا در مقام توجیه آن بودند، مشکل پیدا میکرد. شاید بتوان نتیجه گرفت که او ریشه تغییر را در آزادانه فکرکردن مستقلِ از دستگاههای دولتی میدانست

برچسب: نویسنده: هستی شریفی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 13:15

صفحه بندی